على اكبر دهخدا

1234

امثال و حكم ( فارسى )

و رجوع به : اسراف حرام است ، شود . كم بگو سنجيده بگو . رجوع به : آن خشت بود كه پرتوان زد ، شود . كم بود جن و پرى يكى هم از ديوار پريد . نظير : سرناچى كم بود يكى هم از غوغه آمد . كم بود مرغ خانگى را پيه نشود كس بكنج خانه فقيه . . . ) سنائى . رجوع به : سفر مربى مرد است . . . ، شود . كمتر از شمع نيستى بفروز گر سرت را جدا كنند بگاز . مسعود سعد . كم ترك الاول و للاخر . نظير : يك عمر ميتوان سخن از زلف يار گفت * در بند آن مباش كه مضمون نمانده است . صائب . نگردد پس و پيش كس در هنر * ز پيشى زمانه و پسى درگذر بسا خوشه در تاك ناچيده ماند * ز انبوهى برك ناديده ماند وگر آنكه چيننده‌اش چيد و برد * هنوزش نيفشرد و نوزش نخورد . حضرت اديب . خلاف : ما ترك الاول للاخر . كمتر كى نتركى . نظير : رب اكلة تمنع اكلات . رجوع به : اسراف حرام است ، شود . كَمَثَلِ الْحِمارِ يَحْمِلُ أَسْفاراً . قرآن كريم . سورهء 62 . آيهء 5 . اقتباس . نه محقق بود نه دانشمند * چاروائى بر او كتابى چند . سعدى . عالم كه ندارد عملى مثل حماريست * بىفايده اثقال كتب را شده حامل . سلمان ساوجى كم چيزى يا كسى گرفتن ، يا گفتن . آن را به چيزى نشمردن . افسرده شد از دم دهانم دم چشم * بر ناخن من گيا دميد از نم چشم چشمم ز پى ديدن روى تو بود * بىروى تو گر چشم نباشد كم چشم . سنائى . هرگه كه تو تازه‌روى باشى * گيتى كم نوبهار گيرد . عمادى شهريارى . هندو آسا همه هنگام شكرخندهء صبح * با لب يار كم طوطى و شكر گيرند . مجير بيلقانى . آن ز خرى مىكند نه از ره دانش * اى تو كم خصم نابكار گرفته . مجير بيلقانى . عاشقانرا ز صبح و شام چه زنك * كم زن عشق باش و گو كم صبح . خاقانى . آن رفت كه بفريفت دلم را دم تو * بر كار گرفت قول نامحكم تو زين پس نگذارمش بگرد غم تو * يا من كم او گيرم و يا او كم تو . اثيز اخسيكتى . گرچه كم ما گرفته‌اى تو ز شوخى * عشق تو افزون شده است و مهر زيادت . اوحدى . كمر بستن . رجوع به : ازار بستن ، شود .